راهنمایی کوتاه: در دوره رنسانس، نگاه به انسان و حقوق او از مبانی دینی به سمت عقل و طبیعت تغییر کرد.
گامبهگام:
- ۱) در قرون وسطی، حقوق انسان عمدتاً بر اساس آموزههای دینی (حقوق فطری الهی) تعریف میشد. یعنی خداوند این حقوق را در نهاد انسان قرار داده است.
- ۲) با آغاز رنسانس (نوزایی) در اروپا، توجه به عقل، علم و تجربه انسان افزایش یافت. فیلسوفانی مانند جان لاک گفتند که حقوقی مانند زندگی، آزادی و مالکیت، ذاتیِ طبیعت انسان است، نه لزوماً فقط از جانب خدا.
- ۳) این ایده «حقوق طبیعی» نام گرفت. یعنی این حقوق از طبیعت و عقل سلیم انسان سرچشمه میگیرد و همه انسانها، صرف نظر از دین یا قومیت، دارای آن هستند.
- ۴) هدف از این تغییر، استقلال بخشیدن به اخلاق و قانون از کنترل انحصاری نهادهای دینی بود. میخواستند پایهای جهانی برای حقوق بشر ایجاد کنند که همه بتوانند بر سر آن توافق کنند.
- ۵) در نتیجه، قوانین و حکومتها میتوانستند بر اساس خرد جمعی و قرارداد اجتماعی بنا شوند، نه فقط تفسیرهای دینی خاص.
پاسخ نهایی: حقوق طبیعی بشر به جای حقوق فطری الهی شکل گرفت تا پایه حقوق انسان را از دین به عقل و طبیعت مشترک بشری تغییر دهد. هدف از این حذف [مبانی صرفاً دینی] در دوره رنسانس، ایجاد جامعهای سکولارتر، مبتنی بر خردگرایی و حقوق جهانی برای همه انسانها بود.
مثال مشابه: مانند این است که امروزه بگوییم «حق تحصیل» یک حق طبیعی و انسانی است، نه حقی که فقط یک دین خاص آن را داده باشد. همه کودکان، فارغ از عقیده والدینشان، باید به مدرسه بروند.
اگر میخواهی بیشتر یاد بگیری: درباره فیلسوفان عصر روشنگری مانند جان لاک، منتسکیو و ژانژاک روسو تحقیق کن. ایده «قرارداد اجتماعی» آنها را بررسی کن.