راهنمایی کوتاه: این پرسش درباره تأثیرات فرهنگی و فکریِ تغییر نگرش از عصر روشنگری به سوی معنویت در غرب است.
گامبهگام:
- ۱) ابتدا بفهمیم «عصر روشنگری» (قرن ۱۷ و ۱۸) چه ویژگیهایی داشت: تأکید بر عقل، علم، پیشرفت مادی، سکولاریسم (جدایی دین از حکومت) و انسان به عنوان موجودی عقلانی.
- ۲) در قرن بیستم، به ویژه پس از جنگهای جهانی و بحرانهای مدرنیته، برخی جریانهای فکری و فرهنگی به انتقاد از عقلمحوری صرف پرداختند و خواستار «بازگشت نگاه معنوی» شدند.
- ۳) «اصالت بخشیدن به انسان» در اینجا میتواند به معنای توجه بیشتر به ابعاد درونی، عاطفی، معنوی و غیرعقلانی انسان باشد، در مقابل نگاه صرفاً مکانیکی و مادی عصر روشنگری.
- ۴) این تغییر نگرش میتواند به چند پیامد منجر شود:
- تولد جنبشهای جدید فلسفی و هنری (مثل اگزیستانسیالیسم که بر آزادی و معنای زندگی تأکید داشت).
- بازتعریف مفاهیمی مانند پیشرفت، خوشبختی و اخلاق.
- ظهور گرایشهای نو در دینپژوهی و عرفانگرایی، حتی در جامعهای که رسماً سکولار بود.
- افول نسبی اعتماد مطلق به علم و تکنولوژی به عنوان تنها راهحل مشکلات بشر.
- تأثیر بر سیاست و ایدئولوژیها (مثلاً انتقاد از ایدئولوژیهای تمامعیار مادی مثل برخی تفسیرهای افراطی از مارکسیسم).
پاسخ نهایی: بازگشت نگاه معنوی و افول روشنگری در قرن بیستم میتواند به پیامدهایی مانند: بازتعریف انسانیت با تأکید بر ابعاد معنوی و عاطفی، نقد علمزدگی و عقلگرایی افراطی، ظهور جریانهای فکری جدید (مثل اگزیستانسیالیسم) و تأثیر بر هنر، ادبیات و حتی سیاست منجر شود. در واقع، این تحول نشاندهنده تلاش برای یافتن تعادلی جدید بین عقل و احساس، مادیت و معنویت بود.
مثال مشابه: تصور کن در یک مدرسه فقط بر نمره و رقابت علمی تأکید شود (شبیه عصر روشنگری). بعد از مدتی، دانشآموزان و معلمان احساس میکنند جنبههای خلاقیت، هنر، ورزش و رشد عاطفی فراموش شدهاست. بنابراین، برنامه مدرسه تغییر میکند تا به این جنبهها هم اهمیت دهد. این تغییر، شبیه همان تحول فرهنگی در قرن بیستم است.
اگر میخواهی بیشتر یاد بگیری: میتوانی درباره «نقد مدرنیته»، «اگزیستانسیالیسم» (مثل آثار سارتر یا کامو) و «جنبشهای ضد فرهنگ در دهه ۱۹۶۰» تحقیق کنی. این موضوعات به درک بهتر این تحول کمک میکنند.